تبليغاتX


www.irLearn.com

چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود
چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود
ای دل غم این جهان فرسوده مخور سعید 19 از بابلسر S_ravani2003

صبرکنيد تا کاملا لود شود


 

 

دوستت دارم

I Love You

I Love You

I Love You

دلم تنگ است

I Love You

  • هرگز امید را از کسی سلب نکن ، شاید این تنهاترین چیزی باشد که
  • وی دارد.
  • انسان مانند رودخانه است ، هر چه عمیقتر باشد آرامتر است.
  • منتظر بمان ، اما معطل نشو ! تآمل کن ، اما توقف نکن! قاطع باش ، اما
  •  لجباز نباش ! صریح باش ، اما گستاخ نباش ! بگو آری ، اما نگو حتماْ!بگو
  •  نه اما نگو ابدآ!
  • بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به
  •  او نخواهی رسید.
  • هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد
  • هرگز باعث اشک ریختن تو نمی شود.
  • دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که
  • من د ر هنگام با تو بودن پیدا می کنم .
  •  

    دوستت دارم

    اگر می دانستی چقدر دوستت دارم ...... سکوت را فراموش می کردی ..... و تمام ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.......

    اگر می دانستی چقدر دوستت دارم .... چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی ............

     اگر می دانستی چقدر دوستت دارم........نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم ...... تو پروازی و من پرواز را تا بی نهایت دوست دارم..........

    ای کاش می دانستی ...... می دانستی که چقدر دوستت دارم.........

     

     

     

    Image hosting by TinyPic 

    اونی که با غم تو سوخته و ساخته منم

    تو قمار عاشقی عشقشو باخته منم

    اونی که درد منو هیچ نمیدونه تویی

    کلبه ی قلب منو کرده ویرونه تویی

    گوشه اطاقم می نشینم وبه رنگ روی دیوار لبخند تلخی میزنم

    کاش میتوانستم فریاد بزنم

    اما ...

    دیگر صدایی نمیشنوم

    خودم را میبینم که گوشه دیوار نشسته ام و چشمانم را

    به یک نقطه دوخته ام

    خاطرات ...

    بله خاطرات از ذهنم مثل باد میگذرند

    ومن به پرواز در می آیم و بسوی آسمان میروم

    برای شروع زندگی ابدی

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    اگه روزي من مردم و من رو دوست داشتي  sara 

    هر پنج شنبه به مزارم بیا                  

    گل سرخي بر روي قبرم بگذار

    تا هميشه ان گل سرخي که به تو

    داده بودم را بياد بياورم

    ولي......

    اگه تو مردي

    من فقط يک بار به مزارت ميام

    و ان دسته گل سفيد مريم رو که با

    خون خودم سرخ خواهم کرد

    رو برات هديه ميارم

    و عاشقانه در کنارت جون ميدم

    تا بدوني که هيچ وقت تنها نيستي

     

       از من به شما نصیحت

    آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .


    آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .


    آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .


    آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .


    آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .


    آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .


    آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند

    آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .


    آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .


    آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد

     .
    آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .


    آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.


    آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.


    آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.


    آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .


    آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد
     

     

     

    عاشق

    سلام بهانه ي قشنگم براي زندگي

    دلم را با کارد محبت مي شکافم  و قطره خوني که از ان مي چکد به تو تک درخت زندگيم تقديم مي کنم

    اگر توانستي پرواز ماهيان را تماشا کني

    اگر توانستي قطره هاي اسمان را بشماري اگر توانستي بوسه بر اتش بزني

    بدان ان وقت فرا موشت کرده ام

     


     

     

    به ياد آر كه چگونه دستان پر شوقم را به اميد پرواز در دستان سرد تو جاي دادم.و چه غريبانه نگاهم را به نگاه خالي از احساست دوختم.نمي دانم....نمي دانم آيا به ياد داري كه با ذوق بچه گانه ام و با چه احساس پاكي تپش قلبم را با تپش قلبت يكسان نمودم؟لحظه ي بي تو ماندن را لحظه ي مرگ مي دانستم.لبخند دروغينت را من راست ترين واژه ي عالم مي پنداشتم!به خيال خود ليلاي دل مجنونت بودم!اما هنگامي كه فهميدم .........هنگامي كه فهميدم نگاه هايت و يا كلمه به كلمه ي حرفهايت جز دروغ و ريا چيز ديگري نبود از درون شكستم, خورد شدم و قلبم ذره ذره سنگ شد!تو چه كردي با من؟هر آن چه كه كردي گناهت را نمي بخشم.
    و حال تا هميشه دروازه ي قلبم را بر روي ورود هر قلب ديگري مانند قلبب تو میبندم.

     

    اون رفت و انگار هيچوقت از رفتنش پشيمان نشد ، آخر پشت سرش را هم نگاه نكرد . پشت سرش من بودم با چشمهايي كه باران سيل آسا از آن مي باريد . پشت سرش من بودم كه حسرت نگاههاي خون شده ام يخ قطبها را آب مي كرد . پشت سرش من بودم و كوله باري از خاطراتي كه براي هميشه مردند . . . پشت سرش من بودم به اميد نيم نگاهي دزدكانه و دريغ از يك نگاه خشمناك ... !

    باران نمي باريد هيچ كس دلش به حال من نسوخت ، انگار من مرتكب بزرگترين گناه هستي شده بودم كه چرا دل به تو بسته بودم . آسمان صاف و روشن بود مثل هميشه ، اما بدتر از هر چيز نگاه شماطت بار ديگران بود كه بر زخمهاي دلم نمك مي پاشيد . انگار با همان نگاهها به من مي گفتند مگر نمي گفتي تنهايت نمي گذارد حالا كو ؟ كجاست ؟ ديدي حق با ما بود؟ ديدي گفتيم؟ ديدي ... ديدي ... ديدي ...! ! !

    آينده بود كه به داد دل من رسيد فردا بود كه با آمدنش ديروزها كمرنگ شدند . فردا بود كه با آمدنش حجابي بر رخ ديروزها كشيد . من ديروزها را كشتم تا به امروز رسيدم ! هرچند كه امروز هم گريبانگير فرداهاي از ياد رفته ام .

     

    FlowersFlowersFlowersFlowers

     

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 11:26 |
     

    بذار همه بدونن همه مردم این شهر نمی خوام دل توو سینه بشه پژمرده ، پر پر یه حرفی رو

    لبامه یه بغضی توو گلومه حالا داد میزنم تا خدا جون هم بدونه دوستت دارم دوستت دارم دوستت

    دارم یه دنیا عاشقونه دوستت دارم

     

    ای دل منتظر باش

    سختی ها پایان میابد

     

    عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛اما براي کساني که عشق نمي ورزند،عشق شوخيِ بي رحمانه اي بيش نيست

     

    عشق يعني انتظار و انتظار    
            عشق يعني هرچه بيني عكس يار
                    عشق يعني ديده بر در دوختن  
                            عشق يعني در فراقش سوختن
    عشق يعني لحظه هاي التهاب   
            عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
                    عشق يعني با پرستو پر زدن   
                            عشق يعني اب بر اذر زدن

    آرزو دارم شبي عاشق شوي    
    آرزو دارم بفهمي درد را      تلخي برخوردهاي سرد را
    مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
    مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

     

     

     

    عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،

     

    عشق ديدن نيست

     

     بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن  نيست

     

     بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

    اگر چشمهايم تورو خواست قول ميدم چشمهايم رو ببندم

    اگر زبانم تو رو خواست قول ميدم با دندانم گازش بگيرم

                                       اما اگردلم تو رو خواست چه کنم

     

     

    تقديم به ندا جونم

    این از یک دوست عزیز دل شکسته

     

     من هستم چون هستم...!!!

    من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
    دين را دوست دارم ولی از کشيشها می ترسم
    قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
    عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
    کودکان را دوست دارم ولی از آيينه می ترسم
    سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
    من می ترسم
    پس هستم
    اينچنين می گذرد روز و روزگار من 
    من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
     
                        من هستم چون هستم...!!!

    من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
    دين را دوست دارم ولی از کشيشها می ترسم
    قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
    عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
    کودکان را دوست دارم ولی از آيينه می ترسم
    سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
    من می ترسم
    پس هستم
    اينچنين می گذرد روز و روزگار من 
    من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
     
               من هستم چون هستم...!!!

    من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
    دين را دوست دارم ولی از کشيشها می ترسم
    قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
    عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
    کودکان را دوست دارم ولی از آيينه می ترسم
    سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
    من می ترسم
    پس هستم
    اينچنين می گذرد روز و روزگار من 
    من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
     
                                   
                       
     
              
     

    رسيدن خبر مرگ فرهاد به شيرين و زاری او

    چونا گه یافت آن فرصت که می جست به نوشین شربتی زهرش فرو شست
    قدح پر کرد و در دست شکر داد لبش را ز آخرین شربت خبر داد
    چو ماه نازنین کرد آن قدح نوش درون نازکش افتاد در جوش
    خرابی یافت اندر قالبش راه ز پرواز از عدم شد جانش آگاه
    نخست از بی خودی خود را بهش کرد وداع ما در فرزند کش کرد
    که رحمت بر تو باد ای مادر پیر که در زحمت نکردی هیچ تقصیر
    ز تو آن سایه دیدم بر سر خویش که امیدم نبود از مادر خویش
    کشد تقدیر جان کم نصیبان گنه بر مرگ و تهمت بر طبیبان
    ز من با شرط تعظیمی که دانی زمین بوسی به بزم خسروانی
    به مالی زیر پایش دیده غمناک بگوئی آسمان را قصه‌ی خاک
    که ما رفتیم با جان پر امید ترا جان تازه با دو عمر جاوید
    درین گفتن پلک در هم غنودش درامد خواب مرگ و در ربودش
    زهر چشم انجمن را خون برامد نفیر از انجم گردون بر آمد
    جوان مردان به سرها خاک کردند عروسان آستین‌ها چاک کردند
    ز مژگان خلق خون دیده پالود برامد ناله‌های آتش آلود
    به خسرو نیز گشت آن قصه روشن که مهمان شد شکر در سبز گلشن
    نشست از سوگواری با تنی چند به ماتم چاک زد پیراهنی چند
    ز نرگس بهر آن سرو خرامان به خاک افشاند در دامان به دامان
    به صد تلخی ز شیرین کرد فریاد که به زین خواست نتوان خون فرهاد
    عمل‌ها را جزاها در کمین است جزای آن که من کردم همین است

    نکو را نیک و بد را بد شماراست به پاداش عمل گیتی به کار است
    چو خسرو جرم خود را یافت پاداش پشیمان وار گشت از دیده خون پاش
    طمع یک بارگی برداشت از دوست رضا بی مغز گشت و کینه بی پوست
    ز ار من در مدائن رفت غمناک ز حسرت کام خشک و دیده نمناک

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 11:35 |

     

    در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد.

                  خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم

    هيچ وقت دل به كسي نبند…چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش ۲ تا دل كنار هم جا نمي شن…!!ولي اگه دل بستي,هيچ وقت ازش جدانشو…!چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نمي كني…!!!!

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 11:43 |

    بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود          اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
    بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود        تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
    بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود       چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
    بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت      عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
    بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر       پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

     

     

     

    وقتی شب پر از صدای گريه وهراس مرگه  باد پاييزی تو فکر چيدن يه دونه برگه
    وقتی تو چله سرما تک درختی تک و تنهاست  به کدوم اميد واهی بگه خورشيد پشت ابراست؟
    وقتی عاشقی سيا مست؛ با دو تا چشمای گريون   کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون
    فقط اونه که می دونه شب سياه و راه درازه   اونی که دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه
    من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم   کی ميدونه شایدم تو بگیری دستای سردم
    شایدم درخت پیرم؛ که تو چنگ باد اسیرم  کاشکی تو باشی بهارم ببینم که جون میگیرم
    ببینم عاشقی شادم که به کام دل رسیده  با دو تا چشمای نازت به خود خدا رسیده
    من میخوام که سبز باشم تا دوباره پا بگیرم    سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگیرم
    اگه تو باشی کنارم دیگه غصه ای ندارم    شعرامو واست میخونم سر رو شونه هات میزارم
    من میدونم با تو بودن واسه من فقط یه رویاست   ولی رویای قشنگت واسه من تموم دنیاست
    تو همون عزیز نازم تو همه راز و نیازم   پا گذاشتی توی قلبم خونتو اینجا میسازم

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 11:50 |
    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:15 |
    •  چي مي شه مي نويسم آدما رو دوست ندارم ديگه حتي فكر اون لحظه ها رو دوست ندارم... زندگي رو شونه هام سنگيني مي كنه عجيب پس گناه من چيه كه دنيا رو دوست ندارم؟!! ولي بنده هات نساختن با دلم تك تكشون اين كه جرمي نداره بنده هاتو دوست ندارم... دوس دارم بياي بدون قايق اما مهربون دسمو بگيري و تا لب دريا ببري داره پاييز مي شه اما تو هنوز نيومدي... نکنه راي تو رو شکوفه هاي سيب زدن نکنه موندي که من رو نبري يا ببري اين تويي همون کسي که واسه من نوشته بود

      خواب نداري تا منو اون ور ابرا ببري...

      (تو  اندازه تنهايي من خوشبختي....و من به اندازه ی مهربونی تو غمگینم)

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:45 |
    : ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی رو داریم

    یکی که به وقت گریه سر رو شونه هاش بذاریم

    ما رو باش خیال می کردیم که یکی به فکرمون هست

    میون این همه وحشت توی این کوچه بن بست

    ما رو باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

    ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستیم

    وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

    تازه فهمیدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

    هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی دوختی

    تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش مهتاب

    حتی اندازه چشمی که یهو می پره از خواب

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:45 |

    ديگه واژه هام تموم شد

               ديگه من حرفي ندارم
                               همه زندگيمو با عشق
                                          واسه چشماي تو دادم
                                                          حالا كه دلم گرفته 
    چرا من تو رو ندارم...
                      چرا جاي دستاي تو
                                 تو دستام خزون و دارم...
                                             چرا ديگه وقت بارون
    شونه هاتو من ندارم...

    مي دوني؟ دلم گرفته
                 واسه تو ،قد يه دنيا
                            واسه من زندگي بي تو
                                        شده كابوس يه رويا

    زندگي بي تو يه مرگه
    يه مرگه آروم و ساده

    كاشكي بودي و مي ديدي
    كه بي تو من خيلي تنهام....

     

    بعد تو حتي تو خوابم
                دل من گريه اش ميگيره
                             واسه اون ماهي عاشق
                                             كه تو تنگ غم اسيره
    دل من گريه اش مي گيره
                واسه تو،كه خيلي خوبي
                                 واسه تو كه بعد عمري
                                           واسه من هنوز هموني
    دل من خيلي شكسته
               به دست مردم دنيا
                           به دست همونايي
                                    كه گذاشتن منو تنها

    زندگي يه رسم زشته  
                 كي ميگه اين سرنوشته...
                            سرنوشت تنهايي توش بود...؟!
                                              تو كجا اينو نوشتن؟؟!!...
    كه باشن عاشقا تنها؟ 
                 كي تو تقسيم زمونه
                            گريه رو به عاشقا داد؟ 
                                          كي گفت عاشقا فدا شن؟ 
    كه يكي زنده بمونه؟
               كي گفت سهم اونا رفتن
                           سهم ما تنها نشستن؟
                                            پس كجا؟ كو اون عدالت؟
    چي شد اون همه صداقت؟  

    من دلم گريه اش گرفته
                     اما من اشكي ندارم
                                 كه به خاطرت ببارم
                                           ديگه اينجوري نميشه
    آخرش مگه چي مي شه؟

    اين همه حرفا رو گفتم
                يه چيزي رو از ياد بردم
                              من و تو بازيگر نيستيم
                                           اخر فيلم نمي ميريم
    ما تو فيلمنامه ي اونا
                ديگه هيچ نقشي نداريم
                            توي فيلمنامه ي اونا
                                      مثل فيلمنامه ي دنيا
    مردنش براي ما بود   
                 زندگيش براي اونا
                         اما ما زنده مي مونيم
                                      حالا تو هر جاي دنيا
    واسه زندگي دوباره 

     يه فيلم تازه ميسازيم

    عاشق اگه تنها باشه
               اگه دورترين جاي دنيا باشه 
                                        هميشه عاشقه 

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:44 |
    هیچ کس نمیتونه به قلبش  یاد بده که نشکنه

    اما حد اقل من به قلبم  یاد دادم که وقتی شکست لبه ی تیزش تو دست اونی که

                                                   شکستش نره

     

           خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنهاترين تنهاييش تنهاي

                                                                                                              تنهايش نذار   

     

             در سفر گم شده ام من ,, راه برگشتي نمونده ,, ديگه با غصّه و غم ها 

                                             راه سازشي نمونده ,, راه سازشي نمونده

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:43 |
    اهل دانشگاهم ... روزگارم خوش نيست ... ژتوني دارم ... خرده پولي ...سر سوزن هوشي
     
    .دوستاني بهتر از شمر و يزيد ... دوستاني همچو من مشروط ...و اتاقي كه همين نزديكي ست ..پشت ان               كوه بلند 

      اهل دانشگاهم ...
    پيشه ام گپ زدن است .. گاه گاهي مي نويسم تكليف مي سپارم به شما
      تا به يك نمره بيست كه در ان زنداني ست
    ... دلتان تازه شود... چه خيالي چه خيالي ...
      مي دانم گپ زدن بيهوده است
    ... خوب مي دانم دانشم كم عمق است ... اهل دانشگاهم
      عشق از پنجره ها مي گيرم
    ... همه ذرات مخ من متبلور شده است
      درس هايم را وقتي مي خوانم ... كه خروس مي كشد خميازه ... مرغ و ماهي خوابند
      خوب يادم هست
    .. مدرسه باغ آزادي بود ... درسها را آن روز حفظ مي كردم در خواب
      امتحان چيزي بود مثل آب خوردن
      خوب يادم هست درس بي رنجش مي خواندم ... نمره بي خواهش مي آوردم
      تا معلم پارازيت مي انداخت ... همه غش مي كردند
      و كلاس چقدر زيبا بود ... و معلم چقدر حوصله داشت
      درس خواندن آن روز مثل يك بازي بود
      كم كم دور شديم از آنجا ... بار خود را بستيم
      عاقبت رفتيم به دانشگاه ... رفتيم از پله دانشكده بالا
      بارها افتادم
      در دانشگاه اتوبوسي ديدم ... يك عدد صندلي خالي داشت
      من كسي را ديدم كه از داشتن يك نمره ۱۰ پشت دانشكده پشتك مي زد
      اتوبوسي ديدم پر از دانشجو و چه سنگين مي رفت
      اتوبوسي ديدم كسي از روزنه پنجره مي گفت : كمك !!
      سفر سبز چمن تا كو كو
    ... بارش اشك پس از نمره تك ... جنگ آموزش با دانشجو
      جنگ دانشجويان سر ته ديگ غذا
    ... حمله درس به مخ ... حذف يك درس به فرماندهي رايانه
      فتح يك ترم به دست ترميم
      قتل يك نمره به دست استاد
      قتل يك لبخند در آخر ترم .. همه جا را ديدم
      اهل دانشگاهم ... اما نيستم دانشجو ... كارت من گم شده است
      من به مشروط شدن نزديكم
      من در اين دانشگاه چقدر مضطربم ... من به يك نمره ناقابل ۱۰ خشنودم
      من در اين دانشگاه در سراشيبي كسالت هستم
      خوب مي دانم اتوبوس كي مي آيد ... خوب مي دانم برگه حذف كجاست
      هر كجا هستم باشم ... تريا نقليه دانشكده از ان من است
      چه اهميت دارد گاه مي رويد خار بي نظمي ها
      رختها را بكنيم ... پس ورزش بدويم ... توپ در يك قدمي ست
      و بدانيم اگر سلف نبود
    ... همگي مي مرديم
      و بدانيم نقليه اگر يك روز نمي آمد ... همگي مي مانديم
      و بدانيم اگر جزوه استاد نبود ... همه مي افتاديم
      و نپرسيم كجاييم و چه كاري داريم
      و نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نيست ... و اگر هست چرا يخ زده است
      بد نگوييم به استاد اگر نمره تك آورديم
      كار ما نيست شناسايي مسول غذا
      كار ما شايد اين است ...كه در حسرت يك صندلي خالي ... پيوسته شناور باشيم
      كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
    !!

    این هم تجربه هام به من گفته

    به همه عشق بورز

      به تعداد کمی اعتماد کن ....................                 

                                               
     اي دلبر ما  مباش  بي دل  بر ما
                                       

           يک  دلبر ما به که دو صد دل بر ما 
                                    

                                                            
           نه  دل  بر ما نه  دلبر  اندر  بر  ما
                    

                               
               يا  دلبر  ما  فرست  يا  دل  بر ما.

     

      و به هیچکس بدی نکن ....................

     

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:41 |
     

    همه ميگن که شیشه احساس نداره . اما وقتی روی شيشه بخار گرفته بود بعدش روش نوشتم دوست دارم خيلی آروم اشک ريخت.

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    تو يک ثانيه ميشه عاشق شد تو يک ساعت ميشه يکی رو دوست داشت تو يک دقيقه ميشه يکی رو خورد کرد تو ۱۰ دقيقه ميشه با کسی آشنا شدولی يک عمر طول ميکشه تا کسی رو فراموش کنی.

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    اگه يه روز فهميدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

    اگه يه روز فهميدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

    اگه يه روز فهميدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

    اگه يه روز فهميدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم

    اگه يه روز فهميدی هيچ کس دوست نداره بدون من مردم

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصار ميکنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبصمی شادم کن

    من امروز به تو نياز دارم نه فردا !

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    ميگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون مياد چتر باز ميکنی

    ميگی عاسق برفی ولی از يه گوله برف ميترسی

    ميگی عاشق پرنده ای ولی انو تو قفس زندونی ميکنی

    ميگی عاشق گلهايی ولی اونا رو از شاخه ميچينی

    چطور انتظار داری باور کنم وقتی ميگی دوست دارم؟؟؟؟

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    اگه يه روز غمگين بودی و احتياج به درد دل داشتی خبرم کن . بهت قول نميدم بخندونمت ولی اين قول رو ميدم باهات گريه کنم

     

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    ضربان قلب من وتو هيچ وقت شوخی نبوده است

    animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

    مهم نيست که منو دوست نداری . . .

    مهم اينه که ميدونی من تو رو دوست دارم. . .

     

    Thinking Of You...

     

    رويا [General]


    دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت


    ای دختر بهار حسد می برم به تو


    عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

     


    عکسهای با حال عاشقانه [General]

                                                         

     

    Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

     

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 15:22 |
     باز با دیوانگی شولی عریان ساختم

      باز بی تو مثل هر لحظه خودم را باختم

       آری از درد ملالت من رها گشتم ولی

      عاشقانه خویش را در دام تو انداختم

    I LOVE  YOU

      ساقی و باده پرستی مسلک و راهم نبود

       با تماشای رخت ،در جام  می پرداختم

      باز جاری شد صدایت ، نغمه های زیر پوست

       مست و حیران ،  اسب دل را در وجودت تاختم

     

     

     نی جدایی را حکایت می کند اما منم

      از ابد تا بی نهایت ساز غم بنواختم

       من خریدار تمام ناز هایت بودام

     زیر باران نگاهت زندگی را باختم

    MornGloryWelcm.gif (28319 bytes)


    معرفي به دوستان

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 15:20 |

    [General]

    دلی شکست و هیچ کس صدایش رانشنید

     

                       آری دل عاشق بی صدا می شکند

     

     

     

    آشنایی من و تو یک اتفاق بود ولی خاطرات با تو بودن همچنان و تا ابد در دل من باقی خواهد ماند. خاطرات روزها ی شیرین و اشک های شبانه... ترسهای شبانه ی تو برای به وجود آمدن شکستی دیگر ... در دل هایت از شکست های گذشته. از نامردیهای روزگار... روز به روز بیشتر به تو وابسته شدم. میدانستم انقدر شکست  خورده بودی که توان شکست دیگر را نداشتی. میدانستم بدنبال مرهمی هستی برای تسکین زخمهای گذشته. چشم هایم را به روی همه چیز بستم... وقتی به خود آمدم دیدم که زندگی بدون تو برایم کابوس وحشتناکی خواهد شد.چه آسان دل صادقم را به تو تقدیم کردم. به یاد می آورم که میگفتی... یا از اول بگو که می مانی یا رفیق نیمه راه نباش... قول بده تا آخر بمانی. یادت باشد با احساسات هیچ کس بازی نکنی!!!

    به خود اطمینان داشتم که درتمام شریط ترکت نخواهم کرد... زیرا میدانستم خالصانه مرا می خواهی.

    حالا در گوشه اتاق با چشمانی بارانی خاطراتت را مرور خواهم کرد. به عکسی که روبه رویم چشم دوخته خیره شده ام چقدر زمان سخت میگذرد... چشمانت چه معصومانه به چشمانم خیره شده اند. نه ... نمیتوانم باور کنم. شاید کابوس وحشتناکی ست که به سراغم آمده. آری صبح از خواب بیدار خواهم شد و باز صدایت را میشنوم و به امید دیدن دوباره تو لحظه شماری خواهم کرد.

    یک لحظه چشمانم را می بندم. تو به سویم می آیی و مرا در آغوش میگیری. با دستهایت گونه های خیسم را پاک می کنی و میگویی ... باز خیالاتی شدی؟

    دیگر ترا نخواهم دید... میدانم فقط همین خاطرات است که برایم باقی می ماند... آری به انتظار تو ماندن زهی خیال باطل است... دیگر لمس تنت را باید به رویاها سپرد.

    اکنون که باچشمان تر این احساسات بی وجود رابر تن سیاه این صفحه حک می کنم ... می دانم که تو در اوج زندگیت و در پی سوزاندن خاطرات گذشته هستی... میدانم که دیگر در حد یک خاطره هم در قلبت جایی نخواهم  داشت... می دانم که دیگر نام مرا هم فراموش خواهی کرد.

    آری... در عین ناباوری تنها یادگاری که از تودارم مشتی  خاطرات و زخم عمیقی که مرهمی برایش نمیابم .

     واین تنها سهم من بود از آن همه عشق و جوانمردی که دم می زدی. آری این سهم من بود از صداقتم.

    و اما تو... تو... تو خیانت کردی!!! قلبم را شکستی ... تو جگرم را آتش زدی... زبانم میگوید... به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ .... تیره تر از غرو ب و غمگین تر از غم  جدایی باشد... اما دلم... دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب ... چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت... و صدها هزار پری کنیزت باشند.

     

                                

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 15:20 |

    در كوچه باغ اين عشق،

        بايد دانسته باشي ، اي نازنين!

            صد نوبهار بر شاخه مي شكفد

              و صد خزان خشك،خاك را مي روبد

                صد آسمان گرفته ، در سكوت رعد،بي تاب مي شود

                  و رگبار صد ترنم باران ، بر برگ ها بوسه مي زند.

     

    در كوچه باغ اين عشق،

        بايد دانسته باشي ، اي بهترين!

            هم بازتاب زندگي خيره مي كند

                در پرتو درخشش آفتاب مهر

                  هم سايه روشن نيستي مي وزد

                     به رنگ ماه كه با ابر در سماع

                        گاهي نظاره ي كوچ چلچله را بايد،بر فراز باد

                            و گاه دنبال را گمشده گشتن ، در ميان خاك.

     

    در كوچه باغ اين عشق،

        بايد دانسته باشي ، اي زيباترين!

            كه " از آن هم شدن "

               تنها كنايه اي است ز ديوارهاي تنگ

                  ديوارهاي سنگي " من " عاصي اند و سخت ، اما

                     از چينه هاي نرم و سرخوش " ما " ، عطر كاه و گل مي آيد...

     

    روزي كه در فراخناي دشت تنهايي

         دانه دانه انگشتان لطيفت را مي بوسيدم

             فرهاد هم،هنوز ، تيشه را نمي شناخت!

                 اي كاش ، در كوي آخري كه در آن خواهم آراميد

                    تو دستان كاه گلي ات را بر لبانم نهي

                         تا عطر اين آخرين بوسه

                             پر بكشد تا فراز باد...

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:40 |

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:38 |

     

    هنوز در سفرم.

    خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي ست

    و من مسافر قايق، هزارها سال است

    سرود زنده ي دريانوردهاي كهن را

    به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

    و پیش می رانم

    مرا سفر به كجا مي برد

    كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

    وبندكفش به انگشتهاي نرم فراغت گشوده خواهد شد

    كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش

    و بي خيال نشستن...

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:37 |

     

    دوست دارم با تو سخن بگويم

    با تو سهراب

    توكه سالها شعرهايت را خواندم

    اما هيچگاه نتوانستم مانند تو بگويم

    نقاشي هايت كه عشق را در من زنده كرد

    آن گاه كه گفتي " بايد امشب بروم... "

    فكر كردم سفرم نزديك است

    بستم چمدانم را اما

    وسعت بي واژه اي نيافتم كه همواره مرا مثل تو بخواند

    سهراب،نيستي كه ببيني گل احساس را

    چگونه پرپر مي كنند

    جز تو كسي ديگر پيدا نشد كه بگويد " چرا در قفس هيچكس كركس نيست؟ "

    من گم شده ام سهراب

    ميان جاده هاي بي پايان

    ميان واژه هاي بيكار

    ميان سرماي درونم

    دستهايم را رها كردند

    ميان صداي قدم هايم

    فقط فرياد كفشهايم را مي شنوم

    فريادي كه صدايش در گوش من است...

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:36 |
    من میخوام دردم رو بگم ولی نمیشه

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 16:38 |
    دفتر عشـــق كه بسته شـد

    ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

    خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

    به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

    اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

    بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

    حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

    بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

    غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

    بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
    دفتر عشـــق كه بسته شـد

    ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

    خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

    به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

    اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

    بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

    حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

    تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

    بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

    غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

    بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

    از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

    چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

    دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

    فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

    چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

    آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

    دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

    بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

    ازاون كه عاشقــــت بود

    بشنواين التماسرو

    ــــــــــــــــــــــ

    ـــــــــــــــ

    ـــــــــــ

    ـــــــ

    ــــ
    از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

    چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

    دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

    فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

    چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

    آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

    دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

    بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

    ازاون كه عاشقــــت بود

    بشنواين التماسرو

    ــــــــــــــــــــــ

    ـــــــــــــــ

    ـــــــــــ

    ـــــــ

    ــــ

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 16:37 |
    شايد باور نکردی
    شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد

    رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد

    که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت

    کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب

    خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ

    تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!


               

        
        و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....


     
    قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
    سلام.....
    ۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!
    -:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه  دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......


               

       
    زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و
    و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی گفتم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......

    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 15:24 |
    مگذار

    مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
    بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
    مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
    بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
    مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
    بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
    مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
    بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
    مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
    بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
     
     
     
     
     
     
    زورق
    من کوچک است
    خدايا،به تو توکل می کنم
    و همه چيز خوب پيش می رود.
    خدايا،به تو اعتماد می کنم
    و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
    .
     
    آرزو
    مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
     هر آفريده ای نشانه خداوند است
     اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
    كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
    !
    |+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 15:22 |

    چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
    نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
    غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
    کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
    سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
    تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
    نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
    منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

    ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
    وی دیــده انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن
    ای پنجـه بر در سینـه را دل را از او بیـرون بکش
    ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن
    ای عشـق غمـگیـن خاطـرم در دل بیفکـن آذرم
    ویـــرانــه‌ام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن
    آزرده‌ام خــواهــی چــرا آخــر شــبــی از در درآ
    این عاشـق دل
    خسته را دلشاد کن دلشاد کن

    سیمین بهبهانی

    سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
    جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی
    زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
    درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی
    عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
    عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی
    تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
    هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

    |+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 11:16 |
     به شيشه گفتم دوستت دارم؛شيشه شکست به گل گفتم پژمرد، به دريا گفتم دوستت دارم ؛دريا خشکيد حالا به تو مي گويم دوستت دارم هواي خودتو داشته باش....

     زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من. ...

     

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 11:10 |

                                     آدم های نامرد زیاده

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 11:5 |

                                     آدم های نامرد زیاده

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 11:5 |

    من میخوام دردم رو بگم ولی نمیشه

    |+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 11:0 |
    منو بخاطر بسپار چون تنها دلخوشي من در نبود تو به اينکه منو فراموش نکني فقط کافيه که اراده اي

    کني که در تنهايت هم در کنارت باشم من تورو تنها نمي زارم پس هر وقت خواستي بيام پيشت منو

    صدا بزن کاري نداره! کافيه آروم دستت رو بزاري رو قلبت وآهسته اسم منو صدا بزني ومنو فراخواني!!

     مطمن باش صداتو ميشنوم و بهت پاسخ مي دم نيازي نيست با گوشات صدامو بشنوي قلبت

     بهتر از هر چيز نواي قلبم منو مي شنوه! هيچ گاه نگران من نباش مطمين باش هيچگاه از يادت غافل

    نيستم! دوست

    هر آنچرا که از خداوند بخواهيم به ما مي دهد . از صميم قلب فقط از او بخواهيم ،تابع شرايط محيط اطراف

     خودنباشيم .زيرا سرنوشت ما دست خداست هر آنچه را که برما مقدر کند همان مي شود ، مطمعناً

    خداوند بهترين چيزهارا برما قرار خواهد داد

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 20:41 |
    خدايا.......وقتي كوچكترين وشيرين ترين عضو فاميلمون درمقابل ديدگانم پرپرشد تازه فهميدم كه فاصله

    مرگ و زندگي چه زمان كميست

    نميدانم عشق ترا دستهاي پينه بسته کدام باغبان در باغچه دلم کاشت که هنوز بوي پونه هاي باران

    خورده را در فضاي خالي ذهنم مپراکند

    من میخوام بگم که بعضی ها هستنکه حال آدم ها رو میگیرن

     

     

     

    |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 20:36 |
    اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .

    دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .

     بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .

    ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو

    ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل

    همه آدما ميشکنه

    |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 20:32 |

     

    ای دل غم این جهان فرسوده مخور

    گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو می شکنه

     

                                         گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه

     

    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

     

                                        حس می کنم پیش منی هنوزم عاشقترینم

    گفتم بمون اون روز می آد غصه هامون تموم می شه

     

                                  گفتی اگه با هام باشی لحظه هامون حروم میشه

     

    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

     

                                   حس می کنم پیش منی هنوزم عاشقترینم

     

    وقتی رفتی همه دنیا رو سرم انگاری خراب شد و دلم شکست

     

                             ساز من زانوی غم بغل گرفت رفتو کز کرد گوشه ی اتاق نشست

     

    هر وقت که بارون می زنه تو رو کنارم می بینم

     

                                حس می کنم پیش منی هنوزم عاشقترینم

     

    از وقتی رفتی هیچکسی همدرد و همرازم نشد

     

                           هیچکسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد

    رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جوون

     

                           دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

    چی بگم که خیلی تنهام

                                            می دونی یاری ندارم

    چی بگم که غیر غصه

                                            دیگه دلداری ندارم

    هر که اومد دو سه روزی

                                            از دلم بازیچه ای ساخت

    دلمم مثل عروسک

                                          ساده بود دل به دلش باخت

    گله و گلایه ای نیست

                                           بی وفایی رسم عشقه

    عاشقا تنها می مونن

                                          تنهایی مرام عشقه

    |+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 16:19 |

    salam irani